Image hosting by TinyPic

به زندگي اگر خوب نگاه کني، دردآور است، سخت است، پر از غم است. اگر شادي باشد کمرنگ است و بي مهر.
امروز چراغ هاي دلم را روشن مي کنم، پنجره هايش را باز مي کنم، نور را به جشن پرشوري دعوت مي کنم. رنگ ها در کنار هم نشسته اند. سازها چه شاد مي نوازند. حالا چه شادم، مي رقصم، مي خندم، حالا اين هواي سرد هم مرا نمي لرزاند.
در جشن دل من هم ماه است، هم خورشيد، هم ستاره، هم عشق، هم زيبايي اما غم نه، آنچنان سيليي از من خورده که جرات ندارد اين دور و بر پيدايش شود.
اين منم. مهرگان که حالا اين جشن بزرگ را بعد از مدت ها برپا کرده و پا به پاي رنگ ها مي رقصد. باز گونه هايم از شور گل انداخته، باز شور حرکت دارم، باز چشمانم از شادي مي درخشد.
اين همه زيبايي را چه کسي و چه چيزي از من مي دزديد؟ نمي دانم. هر که بود و هر چه بود، حالا ديگر نيست. گم شده است ديگر هم باز نخواهد گشت. در اين ضيافت آب شده است.
و من برمي خيزم.
هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين مال من است
چه اهميت دارد گاه اگر مي رويند قارچ هاي غربت

/ 0 نظر / 5 بازدید